تِشکِ دل
احتیاج دارم به کسی... به شخص عزیزی در کنارم... گذشت زمان خاموشترم می کند به سرّ درون. راستی که جز خدا کسی برایم نمی ماند... مرا رمزی است با تو ای گلفروش زندگی مرا عهدی است با تو ای دلفروش زندگی گر مرا آیینه گردی دل به دریا می زنم موج هم از دیدنت دارد خروش زندگی آب را از رو به رو می آورم بهر فرج گرکه با ما ننگری این است خموش زندگی وحید زاروی به راستی که همینگونه بود دو تکه پارچه نمود کفن و لباس برزخی به تن کردیم و دیگر هیچ... گفتیم لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک محرم شدیم الهی العفو گفتیم و اشک ریختیم تازه فهمیدیم که چقدر گناه کرده بودیم چه خدای مهربانی خودش گفت بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را همه را بخشید فقط با یک جمله ی لبیک چه خدای پر گذشتی با همان دو تکه ی سفید رنگ خود را در پیشگاه خدا یافتیم گرد خانه اش چرخیدیم و نماز خواندیم زیر ناودان طلا در حجر اسماعیل نزدیک به شکاف مولود کعبه و رو به سیاه خانه ی عشق قشنگترین حس آنجا بود که زیر در خانه ی خدا حاجت می خواستیم... کنار حجرالاسود که گویا از سیاهی گناهان ما اسود شده بود قدر ندانستیم کجاییم و اکنون که برگشتیم داغ دلمان تازه شده... مهمان خدا بودیم سفره ای پهن کرده بود پر از صفا و نعمت و استجابت... روز آخر تا دم در همراهمان آمد و گفت خوش آمدید باز هم اگر گناه کردید به درگاهم بیایید... اجابتت با من... چه ناسپاس بودیم ما که سفره را به هم زدیم و... نمکدان را شکستیم... بار الها! پروردگارا! دوباره نصیبمان کن سفرت را زیر باران رحمت و مغفرت ای بزرگ معبود هستی... بسم الله الرحمن الرحیم خداوندا!تو را سپاس که قابلم دانستی و به زیارت خانه ات
دعوتم کردی،تا پاسخگوی ندای ابراهیم خلیل باشم. خداوندا!تو را شکر که توفیقم دادی در حریم حرمت محرم شوم
،لبیک گویم و بر گرد خانه ات طواف کنم،هاجروار سعی صفا و مروه کنم ،و در سرزمین وحی
و دیار پاکان و مهد اسلام،روزهایی را به یاد تو سپری کنم و اطاعت و بندگی را تمرین
کنم. خدایا بر این نعمت تو را سپاس میگویم که در فضای معنوی
مسجدالحرام تنفس کردم و گام جای گام اولیایت نهادم و کنار مقام ابراهیم نماز خواندم
و آداب زیارت به جای آوردم. روزها
و شبهای با صفای حرم و مسجد الحرام ،هرگز از یادم نخواهد رفت و لحظات حضور در کنار
بیت الله و چرخیدن به دور مقدس ترین بقعه عالم و طواف برگرد قبله توحید و کانون
جاذبه های الهی ،ارزنده ترین خاطرات من از آن سفر است. خداوندا!توفیق ده که گرد و غبار نسیان و غفلت بر این
خاطرات نورانی نیفشانم. یاریم کن ،تا عهد بندگی را از یاد
نبرم. حوزه ی نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت بنام هستی بخش زيبا خواه انگيزه ای برای ادامه ی مسير وجود ندارد... آخر دنيا چی می تونه غير از اين باشه...؟ حالا فقط انتظار پيغام سبز رو دارم... تا اون موقع حرف آخر پست اوله. يا علی زمانه به من دا مهر تو را به من داد ماه سپهر تو را اگر دل ز ماها كنی دورتر شوی پيش ما باز محبوبتر از اين سايههای جفا خسته ام دلم را به ناف وفا بسته ام وفا را تــــــو معنا كنی بهتر است قسم بر وفايت ز جـان مهتر است چه خوشنام و خوشسيرت و خوشدلی تو زيبــــايی و پــــــــــاك همچون گــــلی تويی بهترين همنشين وحيــــــــــد از آن دم كه بــــــوی وفا را شنيــــد وحيد زاروی 1390/12/29 ای ذوست تویی شاه همه بندگی من شیرین دهنی خوش نفسی بوی مرامت موجب شده تا قلب بفهمد هدف نطق و کلامت تا دور فلک، گردش ایام به کار است سلطان تویی و بنده گدای در شاه است همراه وحیدی، تو بمان تا که در این سیر شر از سر ما دور شود در طلب خیر تو برایم از نوشتن ها بگو از گسستن ها و رستن ها بگو می روم از خواب ها بيرون شوم در نوشتن های تو افسون شوم تا كه تو تمرين تكراری كنی جان دهم تا بلكه تو كاری كنی روزها سر به سر از نور توام شب در آيينه ی رنجور توام فصل ها می گذرد عمر مرا باد ببرد دل من در هوست غمكده ای بود و بمرد وحيد زاروی دیگر از این صدای پریشان، جز خس خس خستگی نوایی برون نمی آید. پس کدامین روح افزا قادر خواهد بود دوباره مرا به خواندن وا دارد...؟ قریحه ام مسکوت مانده و دردم به درمان سکوت تسکین می یابد... آیا تو ندیدی آن غمکده ام را!؟ چقدر محبت زیباست زمانی که می دانی به چه شخصیتی محبت می کنی! مثل من و تو که مهری صادقانه داریم و عهدی شاکرانه... با تو خواهم بود تا نوای هستی در ساز است... . خودم را می فریبم... مدت ها کسی را دوست داری و به او نمی گویی تا از رفتارت متوجه شود. وقتی قدرت گفتن پیدا می کنی که دیگر او برایت یک حس شده است؛ فقط یک حس... عشـــــق از خاک درت روی دلــــم بَـــر شد و رُست چون به دل شد نفست پا و سرم دَم شد و سُست آب رویــی كــــه ز بی مـــهری تو از رو ريخــــــــــــــت همــــــه ی كِشت مرا سيــــل روانیـست كه شُست بـــــرگ عيشم همه ســـال از دم عيـــــدت بشكفت اين بهـــــــاران كه رسد فصــــــل خزان من و تُــــست صحبت گــــل كه شود خوش سخنی مايه ی اوسـت از همــــــــه عالم و آدم دل مـــــــن بود كه جُــــــست دل ويــــران وحيــــــــــــــد و قســم جـــــور
شمــــــــــا اين دو از روز ازل بـــر سر لـــــوح مـــــــن و
تُـســــــــت وحيد زاروی چنانم کرده ای ای دل که تا دنیاست پا بر جا چنین بنشینمی گریان اگر حتی به رقص آیی نوبت چیست بگو تا که جهان ساز کنیم دست در دست گره از سر دل باز کنیم گو تا که دوتایی پی آن تیز خرامیم و رویم سوی آن از دل و جان کرشمه آواز کنیم "شوری کرده به پا هر غزل نگاه او" سیم ناکوک صفا در بر هم ساز کنیم تو بشینی بر من با سبد سیب گلاب سیب عشقی بخوریم از وسطش باز کنبم وحید زاروی گويا كه چشم او هم پر شد ز آب باران ابری كه تيره كرده دنيای پيش او را خود نيز گريه كرده اندر هوای ياران وحيد زاروی نگاهم را تيز می كردم و تو را می جستم كمی منتظر ماندم ولی تو را نديدم روی نيمكت پارك نشستم و توحيد را مرور كردم به خانه كه برگشتم صدای تق تقی را در قلبم شنيدم به فضای سبز دلم سرك كشيدم تو بودی يادم نبود كه تو را نبايد در بيرون بجويم خب حالا كه آمدی خوش آمدی ولي... چرا بدون سلام و... يكهو موی تو سياه، دل من خون ابروی تو سياه، دل من خون پلك تو سياه، پای من... سست چگونه می شود بين اين همه سياهی ... آه؛ آه كه من همه زيبايی تو را می بينم. چشمه های سياه گيسوانت، سرسبزی قلب مهربانت، ظرافت سيم اندامت و لطافت دستانت... همه و همه از بهار من خبر می دهد كمی چشمانت را بگشا... بهارم تويی! حال كه آفتاب صورتت بر من می تابد و زمستان درونم را گرمی بخشيدی، آغوش خود را باز كن تا صدای تپش قلب يكدگر را بشنويم. وحيد زاروی ۲۸/۱۰ژ۱۳۹۰ در حریم خلوت اسرار عشق پاک می دانم که من نا محرمم هر چه می گویم ز دل آید همی لیک می دانم که من نا محرمم هر از چندی به پای دل
نشينم ولی از خون دل بر گل
نشينم برای تازه بودن در ره
يار هر از چندی به پای دل
نشينم چه زيبا می شود وقتی زمين از شوق باران تن عريان خود را تر نمايد چه زيبا می شود وقتي كه تابد از سر شوق طلای تيله ی خورشيد بر عشق چه زيبا می شود وقتی كه دست مونس ما به دستان من و تو چفت گردد چه زيبا می شود وقتی كه با سجاده ی عشق سحرها از دم صبح تو خيزيم چه زيبا می شود وقتی سخن ها از لب يار به دل در گلشن مستی نشيند كه زيبايی چه زيبا و خوش افتد در طلب ها جهان زيباست دل زيباست رخ اين دختر معصوم چه زيباست ظريف اندام و ريز و دلكش و ناب به چشمم رخنه كرد، تيری به دل زد كنون خون ريزی از تيرش چه زيباست كنون بارش ز چشمم بر زمين آنقدر زيباست كه زيبايی ز پيشش از خجالت لباس دل نواز از تن به در كرد چه زيبا می شود حتی اگر من خطا كاری به چشم يار باشم اگر حتی كه در اين بی گناهی خطا كاری به چشم يار باشم وحيد زاروی زير پل نشستم و با دلكم دم می زنم لب دز نشستم و آب و با پنجم می زنم *** غروبا كه با غمام كنار ساحلش می رم تو رو همراه خودم اون ته قلبم می برم *** گاهی با خيال تو خيالمو ناز می كنم گاهی با آرزوهام خيال پرواز می كنم *** اگه هر شب جاي می باده ی غم سر می كشم عوضش با پر و بالت به بهشت پر می كشم *** يه نگاه ببين منو شاد و غزلخون می بينی اگه خوب نگاه كنی بلبل دلخون می بينی *** بغض تنهايی قلبم تو گلوم شكسته شد دوباره خاطر و يادم بپای تو بسته شد *** چه كنم يا چی بگم بنده گناهی ندارم جز خدا هم ديگه هيچ كس ِگواهی ندارم *** اي خدای مهربون جز تو پناهی ندارم جز دعای خير خود ناله و آهی ندارم *** اگه باز وحيدو ويرون می كنی دل يارش رو پريشون نكنی وحيد زاروی 1389/12/۲۰ این همه شکوه برم نزد که کاو یار شود مگر از روز ازل بود که او همدم و غمخوار شود این همه نامه برای چه کسی خط بزنم مگر امروز کسی هست که دلدار شود وحید زاروی 1390/10/09 فرجه ها شروع نشدن اما شروعشون کردیم و همه رفتن... من موندم و یه سری کار بی کاری که فردا انجام میدم و پس فردا به خواست خدا راهی شهرستان می شم. همیشه از تنهایی می ترسیدم! از تنهایی که نه... از تنها موندن. نمی دونم چطور توضیح بدم. شده براتون اتفاق بیفته که مهموناتون برن و حس غریب تنهایی رو توی قلبتون حس کنید؟! بگذریم... سالها و ماه ها و روزها و همه و همه و همه ... میگذرن و ما میمونیم و یه کوله بار ... تنهایی امشب رو تا صب سر کنیم، فردا دوباره کار داریم. بلند شم برم شب همه بخیر وحید زاروی اي خوشا دوست خوشا دوست خوشا دوست همه ی حاصل اين بيست همين نام نكوست گر ازين عشق نسيبی نرسد انسان را مثل اين است كه انسان بنهد جامه و پوست وحيد زاروي ۴/۱۰/۱۳۹۰ برگشتم و در چشمانش زل زدم؛ نگاه معصوم او به چشمانم، احساساتم را برانگیخت؛ بی اختیار دست دیگرم را بر سرش گذاشتم و اورا به سینه ام چسباندم؛ انگار نمی خواست از هم جدا شویم؛ دستم روی موهایش را نوازش می کرد و او دلتنگ شده بود. من بروز ندادم اما آنقدر دلم برایش تنگ شده بود که کوچکی دنیا را با تمام وجود حس می کردم. آخر تو چه می دانی که رفتنم برای تو بود... و حالا که به اینجا رسیدی خوشحالم. خبرت را از خدا گرفتم... به لطف او حالت خوب است؛ زندگی بر وفق مرادست؛ خدا را شکر که تو خوبی و من بهتر می شوم وقتی به تو می اندیشم. هر شب که می خوابم برایت دعا می کنم... دعای بهترینها را... هر شب که می خوابم دوست دارم خواب تو را ببینم؛ هر روز که بر می خیزم بعد از نام خدا نام تو بر زبانم می آید؛ سازی که می نوازم روح تو را دارد و حنجره ام به عشق تو می لرزد من همه توام تو هم از من یادی کن... وحید زاروی 1390/09/08 حس می کنم آفتابی هستم... حس می کنم سر تا پا معشوقم... امشب از آن شب هاست... این روزها پیش خودم دلتنگم و دلتنگی را خوش می خواهم. این روزها احساسی عجیب دارم... دوستانم را شاداب اما شادی را بی رحم می بینم؛ در کوچه ی پشتی ما عشق قدم می زند. گفتم امشب از آن شب هاست... شب بیداری و ساغر به لب افکندن و یار شب بوسیدن آن صورت خوش نقش و نگار وحید زاروی ۹۰/۰۸/۱۵ بنام خدا می گویم از بی انتهایی... می نویسم از برای تو... برای تو که ناشناخته مانده ای... برای تو که در عمق وجود من رخنه کرده ای... آری... برای تو که بودنت آرامشی پر از تلاطم و نبودنت تلاطمی پر از غم است... سخنانی بس شگفت که در شگرف ترین معانی برای گوش ناشناس و برای دل دوست دیرینه است. بخوانید تا پایان... وحید زاروی ۰۹/۱۰/۱۳۹۰ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


